محمد على مجاهدى

123

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

جدّش محمدست ، كه از موى و روى او * نعتى به شرح سوره « و اللّيلُ و الضّحى » ست معصوم زهر خورده زهرا ، برادرش * كز بوى خلق او دل مجروح را شفاست عَمّش كسى كه ذروه نشينان سدره را * در زير بال او طيران ، غايتِ رجاست گرد نثار موكب زوّار مرقدش * در هردو كون روشنىِ ، ديده عماست روز وَغا كه رايت نصرت بلند كرد * ماه نواش نمونه‌اى از طرّهء لواست گر آفتاب سجده تعظيم او كند * شايد ، كه آفتاب ورا شُقّهء رداست تيغش كه برق شعشعه‌اى از شرار اوست * همچون شرار شعشعه برق ، جان رُباست از موكب ستاره‌نشان كميت او * پشت زمين نگاشته چون روى دلرباست طوف جناب اوست كه مرغان سده را * همچون كبوتران حريم ، حرم هواست دعوت بر آستان مزارش اجابت است * كان همچو آسمان به صفت قبله دعاست تطهير اهل بيت به قرآن مبيّن است * آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست ؟ كرب و بلاى پرده‌نشينان اهل بيت * در كربلا بجوى كه هم كرب و هم بلاست از خارجى بپرس كه با عترت رسول * بارى بيا بگو تو را ماجرا چراست ؟ بر نرگس پرآب و لبِ تشنه حسين * دريا و كوه و انجم و افلاك در عزاست بر گوشه جگر ز جگرگوشه ، داغ و درد * و آن داغ بىمراهم و ، آن درد بىدواست هر صبحدم ، به ماتم آن رشگ نوبهار * پيراهن حرير عروسان گل ، قباست از تاب آن دو سنبل جعد بنفشه‌بوى * پشت بنفشه بين كه چو زلف بتان دوتاست پژمردگى ، روا بود از دست تشنگى * خاصه گلى كه گلبنش از باغ مرتضىست از اشكِ لاله رنگ كه چشم شفق فشاند * سرخى هنوز بر رخ گلگونه عشاست جايى كه سنگ خاره بر او ناله مىكند * آب فرات ناله‌كنان گر رود ، رواست سقّاى ميغ ، ناله‌كنان ديده اشكبار * ز آن روزگار ، باز پس پردهء حياست فردا كه هر كسى به جزاى عمل رسند * هركس بيابد آن چه به كردار خود سزاست لب تشنگان چو دست تظلّم برآورند * ترسم كه آب ، خون شود از شرم بازخواست ماييم و ، آب چشم ز هر گوشه‌اى روان * لعنت بر آن‌كه با تو به درياش ماجراست گر ز آب چشم ، تازه شدى باغ عارضت * بس چشمه‌هاى آب كه در چشم‌هاى ماست